|
کنار هر قطره اشکم هزار خاطره دفنه اینقد خاطره داریم که گویی قد یک قرنه گلوم می سوزه از عشقت عشقی که مث زهره ولی بی عشق تو هر دم خنده با لبهای من قهره درسته با منی اما به این بودن نیازارم تو که حتی با چشماتم نمی گی آه دوستت دارم اگه گفتی دوست دارم فقط بازی لبهات بود وگرنه رنگ خودخواهی نشسته توی چشمات هرچی عشقه توی دنیا من می خواستم مال ما شه اما تو هیچ وقت نذاشتی بینمون غصه نباشه فک می کردم با یه بوسه با تو هم خونه می مونم نمی دونستم نمیشه آخه بی تو نمی تونم گله می کنم من از تو از تو که اینهمه بی رحمی هزار بار مردم از عشقت تو که هیچ وقت نمی قهمی چشام همزاد اشک و خون دلم همسایه ی آهه زمونه گرگ و عشق تو شبیه مکر روباهه شدم چوپان ساده لوح کنار گله ی احساس چه رسمی داره این گله سر چنگال گرگ دعواست تو اینقد خواستنی هستی که این گله نمی فهمه اگه لبخند به لب داری دلت از سنگ و بی رحمه ببخش خوبم اگه این عشق حیله ی تو رو رو کرد نفرین به دل ساده که به چنگال تو خو کرد هرچی عشقه توی دنیا من می خواستم مال ما شه اما تو هیچ وقت نذاشتی بینمون غصه نباشه فک می کردم با یه بوسه با تو هم خونه می مونم نمی دونستم نمیشه آخه بی تو نمی تونم گله می کنم من از تو از تو که اینهمه بی رحمی هزار بار مردم از عشقت تو که هیچ وقت نمی قهمی + نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم آبان 1387 8:18 توسط لی لیا |
قصد دارد لرزه بر اندام احساسم دهد قصد دارد بی صدا و بی سبب پاسم دهد شانه خالی می کنم از خاطره یادآوری کرده تلقین: عابر این روزهای آخری! قصد دارد خسته و بی تاب او باشد دلم غصه ها پایان ندارد بر دل نا عاقلم می روم بی آنکه تردیدی به من فرمان دهد تا خدایم میت رویاییم را جان دهد او که در مرداب ظاهر غوطه ور گردیده ، هیچ! نیستم همبازی لبخندهای غرق پیچ! گفتنیها، شکوه ها کم نیست فریادم کجاست؟ شعله های روشن دنیای آزادم کجاست؟ گرچه هر روز و همیشه قصد دارد دک شوم بعد از این غمگین نخواهم شد، بدونش می روم. ۲۵/۴/۸۶ ۱۰:۵۵ دوشنبه + نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آبان 1387 14:33 توسط لی لیا |
+ نوشته شده در دوشنبه ششم آبان 1387 7:41 توسط لی لیا |
+ نوشته شده در یکشنبه پنجم آبان 1387 14:49 توسط لی لیا |
از سراشیب نور می افتم
لای غوغای باد می پیچم در چنین تلخزار دلتنگی می برم پی که بی تو من هیچم بی تو امواج درد غرقم کرد با سپیدار رنج همخوانم با زبان تکلم باران اشک را تک نجات می دانم کاروان غرور با قلبم عهد بسته که منزوی گردم ذوق آلوده گریه خواهم کرد با تو زوجم و بی تو من فردم از نوازش سراغ می گیرم حالتی مثل مستی و حیرت دامن عشق خالی از غم نیست نه! شقایق نبوده بی غیرت! غلت غلتان سوار موج سکوت آب و نان و هوا و فکر به دوش دستهایم ترانه می خوانند زخمها نغمه ساز و رنج فروش آتش خواهشم چرا خاموش؟ بی خود از خود، زلال از خالی خسته، قربانی مکررها و پذیرای خشک و تر سالی وسعت ایستادنش اندک بی تو هر شب بهانه می گیرد در ضیافت فقط خودش مهمان از قفس می رهد، نمی میرد جای شب پهن می شوم اینک سالها می گریزم از احساس بر خودم تکیه می زنم شاید دور گردد هجوم این وسواس با نبود عمیق یک لبخند روی لبهای مه گرفته من سالهایم دونده ی هیچند لحظه هایم غرور کرده به تن شاید از من تو شکوه خواهی کرد روزگاری که بازگشت، محال حرفهایم به صف کشیده شدند نیست اما توان بی تو خیال نیمه ابیات من نمی خواهند مثنویوار التماس کنند میهمان غزل نخواهم شد هیچ کس از تو نیست نا خرسند تاب موهای تیره ام اینک لای دستان باد پیچیده هستیم چند دفتر شعرو شیشه تار مانده بر دیده انتظار مرا معطر کن با سلامی که سالها نرسید شب کمین غم است، اما نه با تو بشکفته غنچه ی امید سروده ای از خودم واسه دو سال پیش!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! + نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387 8:48 توسط لی لیا |
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مهر 1387 15:59 توسط لی لیا |
سفر سلام می کند چه ساده راه می رود قسم به اوج می رسد، کویر بستر غروب ستاره پرت می شود به لحظه های با تو خوب نگاه غصه می خورد در این شبی که ماه نیست گذشتن از سیاهی چنین شبی گناه نیست تو ای غزل سکوت کن چرا سروده می شوی؟ خودت به دست سرنوشت غم ربوده می شوی گریختم از آسمان و ریختم تو را در آب تمام نقشه های واژه های وحشیم خراب من آن همیشه پوچ و خالی و تهی، تو مملو، پر اگر شکست می خورم تو غصه مرا نخور دوباره زاده می شوی در انتهای خواهشم بدون یادگاریت همیشه زجر می کشم و پهن می شوم درون دشت چشمهای تو به انتظار لحظه ای دوباره اعتنای تو ولی تو کوچ می کنی و من به خواب می روم تو می روی نمی رسم به پای تو و می دوم عجب غرور خسته ای در انحنای شعر من هر آن چقدر خواستی دل مرا کتک بزن مرا به باد بسپر و خودت فراری از نسیم رسیده ای به آرزو، من و تو ما نمی شویم! دلم سراب سربی امید بوده بعد تو از این دو روز عمر بگذر از کنار من نرو در این گذار بی تو تنگ واژه رنگ می شود دل ستاره های شعر، جنس سنگ می شود و دام باز می شود، دوام صبر می کند و آخرین بهانه را نصیب قبر می کند به التماس می رسم، چرا عبور می کنی؟ خودت به دست خود مرا از عشق دور می کنی مرا همین گدازه های غصه نیست می کند و من پیاده می شوم و جاده ایست می کند! + نوشته شده در پنجشنبه هجدهم مهر 1387 9:15 توسط لی لیا |
+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم مهر 1387 15:10 توسط لی لیا |
+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم مهر 1387 10:50 توسط لی لیا |
+ نوشته شده در سه شنبه نهم مهر 1387 13:10 توسط لی لیا |
|
| |||||